جمعه، آبان ۲۳، ۱۳۹۳

کشورگشایی

حالا که اومدم دوباره از مهاجرت بگم ، اولین روز برفی در کانادا هست !
انگار قراره حسابی آمریکای شمالی رو بگردم و زندگی کنم تا خامی‎هایم پخته شود !
در شهر جدید علاوه بر تقویت زبان انگلیسی باید زبان فرانسه رو هم یاد بگیرم ، پس اینقدر سرگرمه زبان خواندن و یاد گرفتن هستم که طبیعی هست که فراموش کنم وبلاگی داشتم و قصد و نیتی.
اینجا که اومدم رنگ تجربه‏‏‎هام نسبت به آمریکا به کل تغییر کرد. دیگه از آدم‎های سرشناس و زندگی‎های خوب ایرانی‎هایی که در آمریکا دیده بودم خبری نبود.
شاید بدترین تجربه اومدن به کانادا همون روز اول بود که مهمان خانواده ای شلوغ و گرم و بسیار شلخته بودیم. مقایسه مهمان‎نوازی اونها و مهمان‎نوازی کسایی که آمریکا پذیرای ما بودن ، شاید اولین شوک زندگی تو کانادا بود.
بعد از اون با قیمت‎ها مواجه شدیم که همه چی 20% گرون تر از آمریکا بود. البته در مواد غذایی تفاوت چندانی نیست ولی در پوشاک و مسکن و تفریحات ، همه چی نسبت به قبل گرون‎تر هست.
شوک بعدی در زبان مردم بود. من فکر میکردم اومدم کانادای انگلیسی زبان که در این قسمت مردمی به زبان فرانسه هم گویش دارند ، اما کاملا برعکس شد. در واقع من وارد استانی فرانسه زبان شده‎ام که به زبان انگیلیسی هم گویش دارند و خب این برای من‎ی که فقط دو کلمه فرانسه بلد بودم خیلی خیلی سخت بود. مترو ، اتوبوس و مخصوصا افرادی که کارهای خدماتی رو انجام می‎دادند همه به زبان فرانسه صحبت می‎کردند و تک و توک انگلیسی بلد بودند.
 بیشترین مشکل من در اوایل ورودم به کانادا ، مقایسه آمریکا و کانادا بود . آمریکا کشوری که در اون بین انواع شرکتهای خدماتی رقابت هست برای جلب مشتری و کانادایی که در اون فقط چند شرکت خاص در کار خدمات هستن و اونجور که باید و شاید تمایلی به جلب رضایت منِ مشتری ندارند.
اما حالا بعد از سه و ماه و اندی که از اقامتم در کانادا میگذره ، بشتر به این شهر علاقه‎مند شدم. بیشتر جمعیت این شهر( مونتریال) رو دانشجوها و جوان‎ها تشکیل میدهند برای همین شهر پر جنب و جوشی هست. 
البته یاد گرفتن زبان فرانسه هم بیشتر باعث شد تا با شهر جدید دوست بشم ، بالاخره زبان رسمی کبک فرانسه هست نه انگلیسی !
گرفتن پذیرش از دانشگاه برای ترم زمستانی هم دلیل دیگه ای بود که زندگی پر استرس آمریکا رو نداشته باشم.
در اینجا حتما باید از هر دو کشور بنویسم چون مطمئنم چند سال دیگه تصمیم خواهم گرفت برای ادامه زندگی آمریکا باشم یا کانادا. اما الان اگه از من بپرسند میخواهی کجا زندگی کنی ، با قاطعیت تمام میگم آمریکا !

چهارشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۲

چگونه یک مهاجر ایده آل باشید؟

تصمیم به نوشتن تجربیات مهاجرات به نظرم بر هر مهاجر دست به وبلاگی واجب است. البته خواننده باید این را بداند که هر کسی تجربه منحصر به فردی با آدمهای آن محیط و امکاناتی که داشته را بازگو میکند و این به معنای تعمیم دادن به همه نیست !
از آنجایی که تب مهاجرت این روزها بیشتر و بیشتر شده و هرکسی سعی میکند به نوعی داخل وطن نشین ها رو از واقعیت های غرب وحشی مطلع کند ، منم از این پس سعی خواهم کرد به عنوان کسی که یکی از بدترین نوع های ویزا ( ویزای همراه یا F2) تجربیات خوب و بدم را بنویسم.
تصمیم گیری با خود شما !
ویزای همراه یا F2 به متقاضیان همسر دانشجو میدهند که با این ویزا شما اجازه کار یا درس را در خاک ایالات متحده آمریکا ندارید. البته به این معنی نیست که شما حبس شدید !
  • وقتی میدونید به عنوان همراه قراره ویزا بگیرید در ایران کلاس زبان برای TOEFL و GRE رو حتما برید. البته اگر مشکل تبدیل ریال به دلار ندارید اینجا هم میشه کلاس رفت که در ایلاتی که ما هستیم تقریبا ماهی هزار دلار میشد. که بعد از 7 ماه ( هفت هزار  دلار) میتونید برید و تافل بدید و بعد هم کلاسGRE و الی آخر..
  • شما اینجا میتونید کار کنید به شرط اینکه آشنا داشته باشید و به صورت دستی پول بگیرید. متاسفانه در ايالت و شهری که من زندگی میکردم هم وطنان و هم میهنان عزیز "اصلا" در این زمینه کمک نکردند و نتونستم کاری پیدا کنم که هم درد بی کاری اذیت نکنه و هم یک درآمد خیلی کمی داشته باشم .
  • اینجا به اندازه کافی وقت دارید باشگاه برید و از هوای تمیز و لبخند آدمها استفاده کنید.همینطور کارهای داوطلبی زیادی هست که تا مدتی سر شما رو گرم خواهد کرد.خودم نزدیک شش ماه Girls Inc داوطلب بودم که دوستهای خیلی خوبی پیدا کردم.

بی کاری غربت از هر مرگی سخت تره. چون شما رو نمیکشه و فقط هر روز زجرتون میده . البته این بی کاری برای من که ایران چندین سال سابقه کار داشتم و صبح تا شب بیرون بودم خیلی سخت و کشنده بود ولی بودند کسانی که ایران هم پیگیر سریال ترکیه ای ها بودند و اینجا هم از روزی 20 ساعت تلویزیون نگاه کردن خسته میشدند !
پس اگر قصد مهاجرت به عنوان همراه رو دارید حتما ایران کلاس آمادگی برای TOEFL و GRE رو برید که اینجا سریع پذیرش بگیرید و تنها نباشید.
  • اگر خیلی اصرار دارید که از ایران خارج بشید ، حتما تا یک سال بعد از خارج شدنتون رو برنامه ریزی کنید. تازه اینجا نیایید و کاسه چه کنم چه کنم به دست بگیرید.
  • دیدم کسانی که یا شانس یا اقبال لاتاری بردند و با اینکه ایران وضعیت خوبی داشتند به امید رویای آمریکایی و بدون برنامه تمام دار و ندارشون رو فروختند و اینجا تا چند سال مک دونالد کار میکردند. همون آدمها اگر واقع بینانه برنامه ریزی میکردند الان میتونستن جای بهتری باشند.
  • در آمریکا بدون دانستن زبان انگلیسی هیچ پیشرفتی نخواهید کرد. همون اوایل با خانومی آشنا شدم که دو سال پیش به آمریکا مهاجرت کردند و بعد از دو سال هنوز " حال " انگلیسی خوندن را نداشتن ! شما در هر کشوری زندگی کنید باید و باید زبان مردم اون کشور رو یاد بگیرید تا بتونید پیشرفت کنید. پس خواهشا یک سوزن بردارید و حباب آرزوهای تهی رو بترکونید و کمی واقع بینانه تر محیط و شرایط رو ببینید.
این چند خط نوشته حاصل یک سال تجربه غربت نشینی برای من بود. هرچند خیلی کم ولی در همین یکسال درس های بزرگی از زندگی یاد گرفتم.در پست های آینده درباره زندگی روزانه و تفریح خواهم نوشت.

سه‌شنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۹۰

سبکی تحمل ناپذیر هستی

"چگونه بار هستی را به دوش می کشیم؟....

 

آیا سنگینی  بار ، هول انگیز و سبکی  آن دل پذیر است؟

 

سنگین ترین بار ، ما را درهم می شکند٬به زیر خود خم می کند و به روی زمین می فشارد. بار هرچه سنگین تر باشد٬زندگی ما به زمین نزدیک تر  ٬ واقعی تر و حقیقی تر است.

 

در عوض، فقدان کامل بار موجب میشود که انسان از هوا هم سبک تر شود ٬به پرواز درآید٬از زمین و انسان دور گردد و به صورت یک موجود نیمه واقعی در آید و حرکاتش هم آزاد و بی معنا شود. .

 

بنابراین کدامیک را باید انتخاب کرد: سبکی یا سنگینی؟ "...

 

بار هستی – میلان کوندرا

شنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۰

روزانه ها

آ با کلاه امروز مریض بود. گلوش به  اندازه یک توپ بسکتبال متورم شده بود
آ با کلاه امروز علاوه بر مریضی ، بی‌حوصله هم بود 
آ با کلاه درست در دمای 40 درجه پایتخت نشین‌ها دلش پتو میخواست ، بنابراین با گرمای لپتاپ خودش را گرم کرد
آ با کلاه در هنگام نوشتن این سطرها معجون عسل جنگلی و لیموترش را می‌نوشد و برای توصیه کننده‌ش عمر پر برکت می‌خواهد
آ با کلاه به شدت مریض هست
آ با کلاه سرش همچنان بی‌کلاه است

یکشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۹۰

‫تاریخ طبیعت و تئوری آسمان‬ - کانت


در سکوت شبانه، سکوت مطلق شبانه، وقتی که حواس انسان آرام گرفته است، روحی جاودان، به نام زبانی بی‌نام با انسان از چیزهایی، از اندیشه‌هایی سخن می‌گوید که می‌فهمی ولی نمی‌توانی وصف کنی

دوشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۹۰

یک روز خوب وجود ندارد

من دلتنگ کسی هستم که وجود ندارد
دلتنگ رویایی هستم که وجود نداشته است
دلتنگ روزهایی هستم که ندیدم
دلتنگ حس‌هایی هستم که حس نکردم
من دلتنگ تمام روزهای خوش رفته‌ای هستم که نیامدند
من دلتنگ خیال‌پردازی و داستان‌پردازی ذهنم شده‌م
دلتنگ نداشته‌ها
جایی نوشته بود ، تمام بدبختی نسل ما از زمانی شروع شد که کتاب خواندیم و فیلم دیدیم ! از آنجایی که حس‌های عاشقانه را بین کلمات خشک جستجو کردیم و در خیال خودمان آن شخص مهربان با آغوش گرمش تصور کردیم
تمام دلتنگی‌هایم زاده‌ی تصور است


شنبه، تیر ۱۱، ۱۳۹۰

شوخی


تاریخ جز لایه‌ی نازک به یادمانده‌ها نیست که روی اقیانوس آن‌چه فراموش‌شده، کشیده شده است.‏

میلان کوندرا- شوخی